۰۹آذر
پس از شنیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی ، پزشک
با عجله راهی بیمارستان شد . او پس از رسیدن به بیمارستان ، بلافاصله لباس هایش را
عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . او پدرِ پسر را دید که در راهرو قدم میزد و
منتظر دکتر بود . به محض دیدن دکتر ، پدر داد زد : چرا اینقدر طول کشید تا بیایی ؟
مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری ؟


